Monday، February 16، 2009

گل گیسو
پری سیما
صفورا
علی
...
آدمهاییین که چند روزی باهاشون زندگی کردم...
نثر این کتاب انقد برام جذاب بود که واقعا با آدماش زندگی کردم...یعنی حتی وقتایی که کتابو نمی خوندم فکر میکردم الان دارن چیکار میکنن؟...قراره چیکار کنن؟...
به نظرم که اصلا جای تعجب نداره که توی یه سال به چاپ دوازدهم برسه...
اگرچه به نظرم نویسنده ناطوردشت رو گذاشته کنار دستش و از روش نوشته(همونجور که خودش تو کتاب این بهتون رو به یه نویسنده دیگه زده بود)...اما اگرم که این کار رو کرده باشه واقعا جای تحسین داره...میشه گفت یه نسخه ی فارسی از ناطور دشت بود که خیلی عالی از آب درش آورده...خوندن داستانهای این ریختی فارسی رو خیلی دوس دارم...
گرمی فضای کار نویسنده,زبون بازی گل گیسو,آرومی پری سما,شیطنت صفورا،منطق علی,ورفتار فکر شده ی نویسنده با گل گیسو که مبادا اشتباهی تو تربیتش باشه...همشون رو دوست دارم...
من دوست د ارم از کتابی که میخونم نهایت لذت روببرم...واسه همین تا می تونم خوندنم رو کش میدم و واسه روزای هفته جیره بندیش می کنم...چون اعتقاد دارم هیچ بار مثل بار اول خوندن یه کتاب خوب لذت نداره.
از روزی که شروع به خوندن این کتاب کردم هر روز به انگشتام و ناخنام نگاه می کنم...
این نویسنده ...
کارش درسته...
هی تنبل نباشین خودتون یه کم برین بگردین اسم کتاب و پیدا کنین!

Tuesday، January 20، 2009

خدا حافظ دو سال

دیروز دوران دوساله فوق دیپلم تمام شد...
شب طبق رسوم با هم خونه ای ها به آخرین گردش رفتیم و هویج بستنی خوردیم و یادگاری خریدیم....
دیشب توی خونه تراژدی راه افتاد،آغوش ها باز شد،اشکها جاری شد و من طبق معمول محکم ایستادم و گریه نکردم،
این موضوع رو دوست ندارم و عمدا جلوی اشکم رو نمیگیرم ،
تازه اینطوری "سنگ" هم نامیده می شوم...
اما مهم نیست..
.انسانیت در اشک نیست...من هم دل مثل دیگران دلم برای این دو سال تنگ میشود...
...
امروز اول بهمن ماه و اولین روز فارق التحصیلیم بود،جالبه که اولین روز ریاست جمهوری آمریکا "باراک حسین اوباما" هم بود...تمام اخبار مراسم تحلیف اوباما رو زنده پخش می کردن...عجب مسئولیتی!
باراک هم مسلمون ،هم سیاه پوست ،هم جوونه!
...
امروز زندگی جدیدم شروع شد...
بابا می گفت زبانت رو حتماً باید ادامه بدی و آیلتس تو بگیری،منم یه کار برات جور می کنم...تویه محیطی که خانم باشن!!!
نگرانی های همیشگی والدین!
...
امروز روند زندگیم عوض می شه...
خدا منو جلو میبره...مطمئنم.
شب خوش
87.11.1
12:02 چهارشنبه.

Sunday، September 14، 2008

حالم پریشونه

خدایا
اون از خواب دیشب که خودم همه ی دندونامو کشیدم ریختم تو دستشویی
اینم از امروز
دم افطار که با مامان رفته بودیم بیرون
توی پیاده رو...اون مرد...قدش بلند بود...ازقیافش معلوم نبود کجاییه!...پیرهن مشکی تنش بود..ریشم نداشت...
هنوزم که چهرش یادم میاد اشک تو چشام پر میشه
یه قرص نون گرد زده بود زیر بغلش...با همون دست یه کتاب دعا دستش بود...
از کنارمون که رد شد...یه لبخند به من و مامان زد ... رفت
برگشتم دیدم داره دعاشو می خونه و راهشو میره
چشماش خدا
یه جوری بود
نذر می کنم اگه یه بار دیگه ببینمش...
آخ...

Sunday، August 17، 2008

برایم دعای باران بخوانید.

این روزها حالم خیلی بد میشود
هیچی روی ریل حرکت نمی کند
....
مادر بزرگ نگاهم می کند، اشک می ریزد،برایم آرزوی خوشبختی می کند و روانه بیمارستان می شود...
*
پیر پسر همسایه زنگ خانه را می زند،از امتحان تافلش می گوید،می گوید اگر دخترخانمتون هم امتحان دارد من می توانم ببرمش،چون قلهک است با هم می رویم که راه طولانی نروید...
*
دوست وطنی در خارجی از امام زمان می گوید و دوست وطنی در داخل می گوید کدام منجی؟؟؟
*
مادر به دنبال مدل روز است و از عقب ماندگی دخترش گلایه می کند.
*
ایرانی ها بلیط المپیک پکن تهیه می کنند و چینی ها به بازارهای ایران می آیند تا دوربین دیجیتال و ام پی فور بخرند!!!
*
فیلمنامه نویسی برای زن فیلمنامه نویسی دیگر فیلمنامه می نویسد.
*
دختر بعد از 7 سال از کم شدن علاقه اش نامه می نویسد و از بی مسئولیتی پسر نگران می شود و می گوید هیچ نمی تواند فکرش را بکند،اما دیگر آن جور دوستش ندارد...
*
نیمه شب مرد پشت کامپیوتر برای دست یافتن به آرامش چه کارها که نمی کند!
*
دخترک ها سهل الوصول شده اند و پسرک ها دست نیافتنی...
*
قیمت قلب تا مرز یک هفته پایین آمده است!!!
*
دیگر هیچ کس هیچ کس را قبول ندارد، حتی آدم خدا را.
*
عقل حرف دل را نمی فهمد،
منطق به احساس راه نمی دهد،
دل فشرده می شود،
عقل نیشخند می زند،
احساس نابود می شود،
حتی چشمها هم به خشکسالی عادت کرده اند...
کاش باران ببارد...
برایم دعای باران بخوانید.

Tuesday، August 5، 2008

اوتوبوس

اون روز بازم باید با اتوبوس میرفتم جایی.
تو ایستگاه منتظر بودم که:
"
-وای... بازم از این اتوبوسا ،بازم باید چشم تو چشم یه نفر تا مقصدم میخ بشینم و هی سعی کنم نگاهم رو از نگاهش بگیرم.
فکر نکنم کسی که این اتوبوس رو طراحی کرده هیچ وقت حاضر بشه توی این ردیفی که روبروی هم هستن بشینه و مجبور شه بربر جلوییش رو نیگا کنه.
اما واسه اینکه طاقت تنه های این و اونو نداشتم و از همه مهمتر جای خالی واسه نشستن پیدا کرده بودم تن به اون صندلی دادم.جای شکرش باقیه که هنوز اول صبح بود و کسی تو صندلی جلوم سبز نشده بود.نگام به بیرون بود و پلاک ماشینارو دید می زدم... .
توی ایستگاه بعدی که وایستادیم فهمیدم وقته شه.
بله سوژه اومد،اونم چه سوژه ای، واقعاً تماشایی بود...دختری 27/26 ساله که قد نسباتاً کوتاهی داشت،اما با پاشنه های 10سانتی حسابی این مسئله رو حل کرده بود،اصلاً من از صدای جیلینگ جیلینگ پابندش که از شلوار جین تیره اش بیرون زده بود متوجه حضورش شدم. از مانتوی چین چین خال خالیش که بگذرم،دیگه از شال به رنگ آفتابگردونش که صد در صد با رنگ لاکاش سِت کرده بود و به طور شگفت آوری دور گردن کوتاهش بند کرده بود نمی تونم بگذرم! با خودم داشتم فکر می کردم کیف به این گنده گی رو با چی ها می تونه پر کرده باشه؟
کتاب؟ عمراً!
شلوارک خونه؟ فکر نمی کنم!
روزنامه؟ احتمال داره.
پفک؟ بعید نیست!
...
همه ی این نگاها و حدسا رو توی 20 ثانیه و زیر چشمی انجام دادم.
اتوبوس حرکت کرد و من دنبال بهونه ای بودم تا کله مو پایین نگه دارم ؛تو این جور مواقع موبایل بهترین وسیله است.درش آوردم، این باکسم رو بازکردم و با آرامش دونه به دونه خوندمشون و اضافی ها رو پاک کردم.حالا تو سنت مسیج،حالا درفت، حالا تماس ها، حالا عکس ها...
گیرم 3دقیقه گذشت...بعدش چی؟گذاشتمش تو کیف. وای دیگه بیشتر از این نمی تونم چشامو از این آفتابگردون جلوم بگیرم،
خدای من!!! عجب شاهکاری آفریدی،البته تو آفریدیا، اما خودش تو این آفرینش بیشتر نقش داشته!...یه ژکوند دیگه اینجاست، شرط می بندم تمام رنگهای طبیعت رو می تونی تو این اثر جلوی چشمای من پیدا کنی...ببین با چه ظرافتی و هارمونی بالای چشاشو رنگ گذاشته، سفید ، طلایی، سبز،مسی و ته اش هم یه تیکه قهوه ای کارکرده! می تونم با جرات بگم که بهترین خطاط ها هم نتونن حرف "ر" به این قشنگی رو با این تقارن بالای چشم کسی بکشن !!!
اگه چشاتو تارمی کردی باور کن فکر می کردی که یه سیب سرخ توی دهنش نگه داشته..
آخه من چطور می تونستم از نگاه کردن بهش دست بکشم؟
اگه ارتفاع پف موهاش رو با پاشنش جمع می کردی حدود18/17 سانت می شد و عدد قابل توجه ای بود!
...
بار اول نگاهم با نگاهش درگیر شد و زود چشامو برداشتم؛
دوباره ماشینا وآدمای توی خیابون رو نگاه کردم،میله ی اتوبوس و که یه عالم دست بهش آویزون بود،آدمای توی اتوبوس،لباساشون،
کفشام،
کفشاش،
شلوارش،
مانتوش،
کیفش،
اون شال زردش..
چشماش...
اونم سریع نگاهشو انداخت پایین؛یه صدایی میگفت نگاش کن، تا می تونی نگاش کن...
چشماش..چشمام..چشماش...
وای چرا همه چیز یه هو خاکستری شد؟ جز چشماش؟؟؟
دو تا نقطه ی سیاه وسط دوتا لوزی سفید!
چشماش...چشمام..
حالا اونم فقط به من نگاه می کرد و از من نگاهش رو بر نمی داشت.چشامو تار می کردم ومردمکم رو تنگ و گشاد میکردم.
فقط چشماش...
دیگه حتی هیچ صدایی رو نمیشنیدم،همه ی حس هامو جزبینایی از دست داده بودم.
فقط به یه راه مستقیم که به چشماش ختم می شد دوخته بودم .
یاد یه بازی افتادم،همونی که زل می زدیم به یکی و هر کی چشم برمیداشت میسوخت...من نمی خواستم بازنده باشم،
فقط چشماش...
دنیا وایستاده بود که من برنده بشم... یه حس دیگمم به کار افتاد،
گرما...
چشمام گرم شده بودن،مثل فن کامپیوتر،مثل تلفنی که زیاد باهاش حرف می زنی، مثل موتورماشینی که سربالایی می ره و داغ می کنه... اما من سربالایی نمی رفتم،من مستقیم بودم.تواون لحظه فقط خط راستی که میخورد به یه جفت چشم برام مهم بود...
چشماش...
احساس می کردم که دور چشمم آتیش روشن کردن.رقیبمم قدر بود،اونم حاضر نبود به این سادگیا میدون رو خالی کنه.
گرمم بود،اگه می تونستم چشمای خودم رو ببینم حتم دارم قرمزشده بودن.کم کم رگه های سرخی تو چشماش ظاهر شد،اطرافمون تیره تر می شد و چشمای ما براق تروگرمتر!
چشماش...چشمای سرخش...
کاش یه کی بود تو چشای من فوت کنه، می خواستم ببندمشون تا شاید یه کم آروم بگیرن،اما من تن به باخت نمیدادم.
کم کم تمام رگهاش سرخ شدن و چشماش شد دو کاسه خون،من زل زده بودم به دو تا کاسه خون که داشت قل قل می کرد،داغ بودم،حرارت چشمام به مغزم رسیده بود،دیگه هیچ دستوری نمی داد،فقط می گفت نگاه کن...به چشماش...

به چشماش...
به قل قل اون کاسه ها...
پررررتق...پرررررتق...هوووووف...
وای... آتیش ...
کاسه ها آتیش گرفتن،
خونا پاشیدن روی صورتم،
دختر جیغ می زد و دستشو گذاشته بود رو چشماش،پاشد و جیغ می زد: "سوختم،چشام آتیش گرفت.. این منو سوزوند...این چشامو آتیش زد،"
با اون پاشنه هاش پاهامو لگد کرد وخودشو به طرف بیرون چپوند،یهو دیدم آدما
اومدن طرفم و بازوهام رو گرفتن،منو کشوندن به طرف درو منو انداختن بیرون...
هنوز گیج بودم،
به دختر که جیغ می زد و میدویید طرف پیاده رو نگاه می کردم؛
روی آسفالت دراز شده بودم و بهت زده به اتوبوس نگاه می کردم،
با خودم گفتم که دیگه از اینا سوار نمی شم،
اما احساس کردم یه لبخند احمقانه رو لبمه و به خودم می بالیدم که بازی رو برده بودم!

Tuesday، July 15، 2008

هدیه

زن که از صبح بیرون از خانه در بازارها گشته بود ،خسته در را باز کرد و وسایل ها رو روی زمین گذاشت و همانجا روی کاناپه ولو شد.گرما خیلی اذیتش کرده بود ولی نای بلند شدن از جایش را نداشت، کمی چشمهایش را روی هم گذاشت وآرام گرفت.
...
در کمد را باز کرد و از زیر موکت کمد کاغذ کادویی را برداشت و روی تخت پهن کرد، پیراهنی را که خریده بود از توی مشماءدرآورد، زیر و رو کرد، قیمتش را از روی مارک کًند،تا کرد و روی کاغذ کادو گذاشت، کاغذ کادو را از دوطرف تا کرد و چسب زد. روی رمان کارتی آویزان کرده بود:" برای همسفرم. بووووووس"
کادو را دوباره توی مشماء گذاشت.
...
"-آقا لطفاً سه تا رز زرد... روبان سفید ببندید."
"- بیا نیوشا، اینو تو بگیر بیار،بابا در و باز کرد ،بده بهش."
...
زن ظرفهای شام رو شست و چایی رو توی سینی گذاشت و برد توی حال،کنار هم نشستند و تلویزیون تماشا کردند.
...
زن حوله اش را کنار در حمام گذاشت و در را نیمه باز گذاشت،
انگار صدای دستگاه اصلاح مرد را که هنوز مشغول تماشای تلویزیون بود آزار میداد، به طرف حمام رفت،در را بست و دوباره برگشت روی کاناپه دراز شد.
...
مرد پشت میز کارش نشسته بود و روزنامه ی عصر را مرور میکرد،
زن حوله را دور سرش پیچیده بود و مقابل آیینه ایستاده بود و ابروهایش را مرتب می کرد، گفت :"من خیلی خسته ام ،نمی آی بخوابی؟"
" میام."
...
زن لباس خوابش را که همیشه در مناسبت های خاص می پوشید به تن کرد،زیر گلویش را با عطر خیس کرد و توی آیینه نگاه کرد،موهایش هنوز نم داشت،شمع های روی میز توالت را روشن کرد و چراغ اتاق را خاموش کرد.
به بهانه ی آب خوردن از اتاق بیرون رفت،مرد را نگاه کرد که غرق "روزنامه ی عصر" شده بود . از یخچال یک لیوان آب برداشت،بعد از خالی شدن لیوان، آن را محکم به طوری که توجه مرد را جلب کند روی میز کوبید،مرد از بالای عینکش نگاهی به زن کرد و وقتی دید اتفاق خاصی برایش نیافتاده دوباره چشم به "روزنامه ی عصر" دوخت.
...
زن رو تخت خواب دراز کشیده بود ،فکر می کرد، پهلو عوض می کرد.
بلند شد و دوباره توی آیینه نگاه کرد ،دست توی موهایش برد،اخم کرد،سوراخ های دماغش را تنگ و گشاد کرد،دوباره زیر گلویش را با عطر خیس کرد،به طرف در رفت و دستش را روی دستگیره گذاشت که یکدفعه صدای ترانه ای را شنید...:"تو از قبیله ی لیلی..من از قبیله ی مجنون.."
باز یاد جوانی هایش افتاده بود،ترانه ای بود که دوران جوانی همیشه زیر لب زمزمه می کرد.
دوباره به طرف تخت خواب برگشت و دراز کشید.
...
"تو از قبیله ی دریا..من از نژاد کویرم..همیشه تشنه و تنها..همیشه بی تو اسیرم.."
چشمهای زن کم کم سنگین شد و به خواب رفت.

Tuesday، July 1، 2008

نگاه

اتوبوس بین راه نگه داشته بود. صندلی پشت راننده بودیم و از تو پنجره جلو بیرون رو نگاه می کردیم.
روی یک تخت دختر بچه ای با مادرش نشسته بود،بهش خیره شده بودم،به دوستم گفتم چه قیافة بانمکی داره،
چشمای درشت مشکی،بینی کوچیک،لبهای برجسته،یه کلاه طاق دار تنیس قرمز سرش بود و یه بلیز شلوار صورتی باربی تنش کرده بود.
مادرش داشت بهش غذا میداد ،دخترک به یه جا خیره شده بود و فقط دهانش رو باز می کردو قاشق رو می قاپید.
غذا که تموم شد مادر بلند شد و به سمت مغازه رفت،دخترک تنها رو تخت نشسته بود و هنوزم به یه نقطه زل زده بود.
به دوستم گفتم:"طفلی از الآن ببین چجوری رفته تو فکر،فکر می کردم فقط ما ذهنمون خیلی درگیده،بابا باز ما خوب موندیم! تو این سن درگیری داریم،این بچه از الآن چه درگیره!"
مادر اومد و یه بسته پفک داد دستش،اما دخترک هنوزذل زده بود به یه نقطه رو زمین و چشم بر نمیداشت.
حساس شده بودم و برام سوال شده بود که آخه این دختربچه به چی داره انقدر عمیق فکر می کنه؟؟؟
ما از اون چشم بر نمیداشتیم و اون از زمین!
میدیدیم که داره با مادرش صحبت می کنه و لباش تکون می خوره اما هنوزم به اون نقطه لعنتی خیره شده بود،
حدود 10 دقیقه گذشته بود و دیگه داشتم دیونه می شدم و می خواستم برم پایین سرش داد بکشم :" آخه بچه به چی داری اینطوری نگاه می کنی؟؟!!"
یه دفعه مادر از جاش بلند شد،پفک رو از دستش گرفت،یه چیزی گفت و...
دخترک دستهاشو تو هوا تکون تکون داد و دنبال دست مادر گشت،بعد یه کمی تلاش پیداشون کرد ،آروم آروم از جاش بلند شد و محتاطانه قدم اول رو گذاشت و دنبال مادر راه افتاد...
و سکوتی عمیق مثل نگاه دخترک،وجودم رو پر کرد... .